زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

مشكل انتخاب اسم

نميدونم چرا هيچ اسمي به دلم نميشينه اگر دختر بود ميزاشتم بنيتا  يه اسم تركيبي كه هر دو موافق بوديم،براي پسر تو ذهن من برديا بود كه اميد بد وري زد تو ذوقم گفت وقتي ميگي برديا من ياد برده ميفتم جز برديا پوريا و پارسا هم تو فكرم بود اميد ايليا برنا و بسام رو پيشنهاد داد   مامانم برسام و شنتيا و پرهام  من دوست دارم اسم كوتاه خوش اوا باشه و معني قشنگي داشته باشه از اسمايي كه اخرش آ داره بيشتر خوشم مياد به اسم خودمم مياد ترجيح ميدادم به بنيتا بياد چون اگر خدا بخواد و دختري داشته باشيم اسمشو ميخوايم بزاريم بنيتا  در ضمن اسمي كه انتخاب ميكنم باي تو عربي يا بي معني باشه يا معني خوبي بده بعضي از اسامي تو عربي معني خوبي نداره و...
10 اسفند 1393

بهداشت ٣

امروز بابايي مارو برد بهداشت ساعت ٨ صبح صداي قبلتو شنيدم كه به نظرم از دفه قبل تند تر ميزد وزنمون شد ٧٠ كيلو و نيم موقع معاينه قله رحم مشخص نبود و شكم من خيلي سفت بود كه گفت بايد پيگيري بشه تو سونو گرافي تو خدا رو شكر مشكلي نداشتي اما خانوم ماما گفت درد شكمي كه داشتي طبيعي نبوده و اونم بايد پيگيري بشه برام ازمايش گلوكوز نوشت كه قرار شد فردا انجام بدم و جواب رو براش ببرم نوبت بعدي بهداشت هم شد ١٥ فروردين... البته من هفته ديگه براي معاينه كامل و برسي وضعيت ميرم پيش دكتر خودم تا بينم كه دليل اين دردا چيه  
10 اسفند 1393

عکس پسر قشنگم 25 هفته 5 روز

  قربون اون خندت بشم من  حسابی ما رو ترسوندی دیروز از ساعت 12 شب پهلوم درد شدید گرفت جوری که از درد بیحال میشدم و این جریان تا صبح ادامه داشت  دیگه دلم اروم نگرفت و تصمیم گرفتم که برم سو نو گرافی اونجا بابایی برای اولین بار شما رو تو مانیتور دید و ازت عکس و فیلم گرفت این عکسم بابایی  ازت گرفته  کلی هم ذوق کرد عکستم داد رو کاغذ بزرگ چاپ کردن  ...
8 اسفند 1393

هفته ٢٤ منو پسرم

    سلام گل من .... ٢٤ هفتس كه ما با هم هستيم... العان تو ديگه قوي شدي... موهات در اومده و از اخر اين هفته چشماي قشنگتو باز ميكني... خيلي حس خوببه كه من تو و دارم.... همه جا مردم بهم توجه ميكنن و مراقب من هستن تو مغازه بهم اجازه ميدن كه بشينم و استراحت كنم. رفتم برات اسباب بازي بگيرم يه عروسك تو دستم شكست فروشنده گفت فداي سرت فقط خودتونو ناراحت نكنيد . رفتم دسشويي چند نفر تو نوبت بودن ولي اجازه دادن من زودتر برم اين همه احترام و توجه به خاطر وجود تو ست.  از هر ثانيه با تو بودن لذت ميبرم این تويي كه براي اولين بار منو به مقام مادري رسوندي و اميد رو به مقام پدري.... تويي كه مامانم و مادر بز گ......
26 بهمن 1393

٥ ماهو نيم تو دلمي

پسر نازم ٥ ماهو نيمه كه تو دل ماماني هر روز قوي شدنت رو حس ميكنم و هر روز بيشتر كنجكاو ميشم كه بدونم اينده منو تو چي ميشه نگران پول بيمارستان هم هستم خودم يه مقدار پس انداز دارم ولي روي بيمه خيلي حساب كرده بودم تو ماه خرداد دنيا مياي و من بيمم ارديبهشت تموم ميشه البته گفتن يه جور ميشه كه من خودم حق بيمه يه ماهمو بدم كه حدود ١٢٠ تومن ميشه اميد وارم جور بشه .. چند روزيه در حال خونه تكونيم خيلي كند پيش ميره هر روز يه جا رو تميز ميكنم تا تموم بشه   .      
22 بهمن 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد